تبليغاتX
.:.حرفای من با خدام.:.

.:.حرفای من با خدام.:.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:37  توسط فروغ 

پروردگارا...!!!

تو را قسم به آبی آسمانت...

و به سفیدی برف زمستانیت...

از تو می خواهم ....

                            در این سال...

دلم را آبی و روحم را سفید و عشق وجودی به خودت را ارغوانی کن...

 

***بهار ۸۹ مبارک***

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 23:39  توسط فروغ  | 

:.:با خدا:.:


پروردگارا..!!!

سرنوشت همه را نیک بنویس و راه را به همه نشان بده...

باشد که من هم جزو این همه باشم..

خدایا..!!

چشم دلم را از دیگران بگیر...

                                  و با دامان خودت پیوند بزن..!!! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 13:19  توسط فروغ  | 

::وجودت برایم کافیست::

 

 پروردگارا...

دنيا را به کساني بده که دوستش دارند ولي

من تو را دوست دارم،

پس راه را به من نشان بده.....

پروردگارا.....

پروانه بالش را داد و خورشيد نورش را.....

من جانم را مي دهم پس

مرا استجابت کن......

پروردگارا....

دعا نمي کنم که هميشه کنارم باشي بلکه،

ازت ميخوام کاري کني تا من هميشه کنارت باشم.......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 22:45  توسط فروغ  | 

!i!iآسمان!i!i

 

اي آسمان...

اي منزل از ياد رفته ام...

ببار ، امشب ببار..!!!

شايد اشک تو مرا غسل دهد و پاک سازد

شايد بارانت نقطه چيني شود تا به او برسم.

تعريف زندگي عوض شده است.

تا گريه نکنم ، نوازشم نميکنند.

تا قصد رفتن نداشته باشم ، نمي گويند بمان.

تا بيمار نشوم ، گل برايم نمي آورند.

تا کودک هستم ، بايد همه را دوست بدارم.

و وقتي بزرگ شدم ، دوست داشتن را برايم جرم ميکنند.

تا نروم ، قدرم را نمي دانند و تا نميرم ،نمي بخشندم.

اي آسمان ببار...!!!

تا هرکس به اندازه پياله اش پاک شود.

اي چترفروش چترهايت مال خودت...!!!

امشب مي خواهم خيس شوم.

پاک شوم تا شايد محو شوم و

از پله کان آبي به سوي و بروم.

                                   پروردگارا عاشقت هستم ، مرا دوست بدار.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 22:29  توسط فروغ  | 

::نمی دانم کجای زندگی ام::

 

من به ازای پختگی ام ، سرخوشی ام را از کف دادم

به ازای منطقم احساسم را سرکوب کردم

به ازی دلتنگی هایم صبور شدم

و به ازای هر چیز ارزشمند ، ارزشی دیگر را باختم

این قوانین زندگی ماست!؟

چگونه بازجویم شادی هایم، احساسم و آرامشم را؟

دوباره جوانی را در جوانی تجربه خواهم کرد؟

خسته ام و دلسرد، با دنیایی تردید و سوال.

خسته یعنی وقتی نمی دانی و نمی توانی به هیچ سویی رهسپار باشی.

من خسته ام!

به ازای پختگی ام خسته شدم.

خسته ازین نشخار فکری ها و تلخ دلی ام.

بردم یا باختم ؟ نمی دانم!

                                                   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 15:7  توسط فروغ  | 

 

برنگرد،

 که بر نمی گردی تو هیچوقت

 نمی خواهمم داشته باشمت،نترس

 فقط بیا.....

 در خزان خواسته هام....

                کمی قدم بزن...

                              تا ببینمت.........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 0:37  توسط فروغ  | 

زمان رفته!!!!

 
زمان نمی تواند به طور کامل سبب بهبود و التیام آلام افراد داغدیده شود

بدین ترتیب داغدیدگی و عزاداری هیچکاه نمی تواند درد ناشی از فقدان را

از وجود فرد پاک نماید و آنها را مجددآ به افرادی که قبل از فقدان بوده اند باز

گرداند بلکه فقط نوعی احساس جدید در آنها ایجاد می کند مبنی بر اینکه که

هستند و چطور با دنیایی که برای همیشه و به طور بارز تغییر کرده باید سازگار

شوند.
                                                                                        سیلورمن
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 0:10  توسط فروغ  | 

!!!صبرiiii

 

من هنوز هم صبر میکنم، تا خود پرتگاه میروم و نامید میشوم.

ولی آخرین لحظه هم صبر میکنم...

 دلم را به هر نشانه ی کوچکی خوش میکنم...

همیشه و همه وقت به خودم امید میدهم ، چـــون میدانم که حتماً راهی هست...

اینبار هم به حرف هایی که شنیدم دل بسته ام: كسی پیدا میشود كه تورا خواهد فهمید.

درآغوش مهر و محبت او میتوان خیالی آسوده داشت و به آرامش دست یافت.

برای رسیدن به این هدف باید انتظار كشید و بسیار صبور بود.

امروز داشتم میترکیدم که این متن را دیدم. صبر، صبر ، صبر...

 باز هم صبر میکنم، امید دارم به آینده ای که انتظارش را میکشم...

نمیدانم تا کی ولی صبر خواهم کرد...

                            حتماً امیدهای دیگری هست که مرا نزدیکتر کند.

         من اینجام ونفس میکشم ، زنده ام ، آرام و صبور منتظرطلوع هستم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 23:54  توسط فروغ  | 

i!i!هنر آرام بودنi!i!

 

بايد بتوانيم هنر آرام بودن را در ميان پريشان احوالي بياموزيم

 و در آن موقع سكوتمان حقيقي ، معتبر و زنده خواهد بود

 و زنده به ديدارمان مي آيد. پس در دنيا باش و از دنيا مباش.

 در دنيا زندگي كن اما نگذار دنيا در تو رخنه كند.

 حركت كن از دنيا بگذر اما از آن تاثير نپذير.

اين كار شدني است و با وقوع اين معجزه طعم سر مستي را خواهي چشيد.

                                                                                         "اشو"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 23:39  توسط فروغ  | 

:::نمیدانم:::

نمیدانم خدایم میخواهد آزمایشم کند؟

یا بدی های زندگی ام بوده که به من باز میگردد؟

 دلتنگِ دلتنگم...

بغضم در صدایم میشکند

تا به حال حرفم را تا به آخر نگفته ام

همیشه گریه ام را در خنده هایم به دیگران داده ام

نمیدانم؟ ولی هر چه هست

جز خدایم ز کس یاری نمیخواهم 

پس میگذارم همچنان بشکنم

شاید که این همه غم من حکمتی داشته باشد ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 0:22  توسط فروغ  | 

::: خدایا خیلی دوست دارم:::

 

خدایا! بر من یقین حاصل شده که هرگاه عاجزانه و با قلبی شکسته تو را خواندم،

صدایم شنیدی و به آنی، منتهای نعمتت، آرامش دل را بر من عطا کردی .

  از آن اولین بار که این را فهمیدم ،

 همواره در نمازهایم اولین چیزی که می گویم شکر توست .

و تو از هر لحاظ بی نهایتی......

                                                  چه دیر می فهمیم...

باشد که بر تمامی ذرات وجودم یاد تو مستولی باشد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 21:53  توسط فروغ  | 

:::دل خسته:::


وقتي دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايي ندارد ...

فـقـط مي خندي تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـيـنـنـد !

وقتي دلت خسته شــد ،

ديگر حتي اشکهاي شبانه هـم آرامت نمي کنند ...

فـقـط گريه مي کني چون به گريه کردن عادت کرده اي !

وقتي دلت خسته شــد ،

ديگر هيچ چيز آرامت نمي کند به جز دل بريدن و رفتن ...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 13:30  توسط فروغ  | 

:::خيلي سخته:::


خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

 خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني

 به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه :

                                                                                                  ديگه نمي خوامت...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 23:32  توسط فروغ  | 

::عشق من و تو::

 

نشد تا تو هستي من عاشق بشم .

 نشد قلب ما عشقو باور کنه …

به امشب به تقدير من عشق تو

به حالي که بي من، تو داري قسم

به عنوان روزي که بردي منو

به حسي که گفتي ميايي قسم

به دل خواهي اولين دلهره

به گاهي که با من نبودي قسم

جدا مي‌شي و مي‌رود خاطره

ولي شک نکن من به تو مي‌رسم

نشد تا تو هستي من عاشق بشم

نشد قلب ما عشقو باور کنه

شب رفتنت آرزو مي‌کنم

خدا وقت دوريتو کمتر کنه

به چشماي تو قبل هر گريه‌اي

قسم مي‌خورم ياد تو با منه

قسم مي‌خورم بغض اين انتظار

يه روزي تو آغوشمون بشکنه

                                            " فرزاد حسني"

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 19:45  توسط فروغ  | 

:::خلوت من:::

 

.خلوتم را نشكن

.شايد اين خلوت من كوچ كند

...به شب پروانه

..به صداي نفس شاهنامه

..به طلوع اخرين افسانه.

و غروبي كه در ان

نقش ديوانگي يك عاشق

.بر سر ديواري پيدا شد

. خلوتم را نشكن

.خلوتم بس دور است

...ز هواي دل معشوق سهند

...خلوتم راه درازي ست ميان من و تو

..خلوتم مرواريد است به دست صياد

خلوتم تير وكماني ست به دست سحر

...خلوتم راه رسيدن به خداست


 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 23:58  توسط فروغ  | 

:::با او حتی در اوج دلتنگی:::

 

به ياد داشته باش هروقت دل تنگ شدي به اسمان نگاه كن

انجا كسي هست كه عاشقانه تورا مي نگرد و منتظر توست .

اشكهاي تو راپاك مي كند و دست هاي توراصميمانه مي فشارد . 

تو رو دوست دارد فقط به خاطر خودت واگرباور داشته باشي 

مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند باور كن با او هرگز تنها نيستي .

                                                       فقط كافي است عاشقانه به اسمان بنگري.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 23:49  توسط فروغ  | 

 


خواستم بگم تنهايي زيباست چون خدا هم تنهاست....

 ديدم دکتر شريعتي ميگه:

«خدا براي تنهايي اش آدم را آفريد.»

خواستم بگم تنهام ديدم خدا واسه تنهاييهش منو انتخاب کرده.....

 پس من چرا اونو انتخاب نکنم...

نتيجه گرفتم هيچي نگم.....!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 23:5  توسط فروغ  | 

مترسک ناز می کند

کلاغ ها فریاد می زنند

و من سکوت می کنم....

این مزرعه ی زندگی من است

خشک و بی نشان...... 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:34  توسط فروغ  | 

انتظار

 

اگر گياهان به بهار ايمان دارند

پس چرا من در انتظار بهار نباشم؟

بهاري كه خود را در آن شكوفا كنم

شايد بهار ما در اين هستي نباشد

شايد وقتي ديگر از راه رسد...

اين زندگي شايد، زمستاني است

زمستاني در انتظار بهار...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:25  توسط فروغ  | 

 

خداوند امید شجاعان است، نه بهانه ی ترسوها!!

در مقابل وزش باد، عده ای دیوار می سازند، بعضی دیگر آسیاب بادی.

ترس از مرگ نارواست، زیرا تا آن هنگام که من هستم، مرگ نیست، و آنگاه که مرگ هست،

من نیستم، ترس از چیزی که با آن روبرو نمی شوم نابجاست.

ستاره ها وقتی می شکنند می شن شهاب...

اما دلی که می شکنه می شه سوال بی جواب.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:9  توسط فروغ  | 

 صراط يعني :

راهي که از تو تا به هستي مطلق کشيده شده است ؛ راه بي نهايت

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:52  توسط فروغ  | 

پرواز

 

بي صدا پرواز ميکردم آن قدر دور شدم تا شايد کسي دلش برايم دل تنگ شود. دور شدم آنقدر

 که فکر مي کردم ديگر نايي براي پرواز ندارم و ندايي از دلتنگي نمي آمد. گمان کردم کسي

 ديگر مرا دوست ندارد بي امان در جايي مستقر شدم. دل گرفته از پرواز دل شکسته تر از دنيا

ماه ها و سالها زندگي کردم. رهگذري مي گذشت آن هم تنها بود صدايش کردم…… نگاهي

کرد و پرسيد……تو کيستي؟؟؟؟؟ در جوابش گفتم: رهگذري تنها که شايستگي تنهايي شده

است. پاسخ داد:چرا تنهايي؟؟؟؟ گفتم:مرا فراموش کردن و تنهايي برايم بهترين هم درد در

اين روزها بود. پرسيدم : تو چرا تنهايي؟ گفت دوستانم را گم کردم و آنها را پيدا نمي کنم.

 نگاهم کرد و مدت طولاني اي نگاهم در نگاهش گره خورده بود .

 آمدجلوتر و گفت : تو تنها نيستي. من که به او خيره شده بودم گفتم : تنهايي سرنوشتم

است.

گفت اينگونه که تو مي گويي نيست! با تعجب پرسيدم :چرا؟! گفت : مرگ تنهاست و کسي که

  ميميرد مرگاو را به تنهايي خود مي کشاند و تو زنده اي و زندگي هيچ زمان تنهايي را نمي

پذيرد. بالهايم با حرفهايش حس پرواز ميگرفت ، ناگهان بالهايم را تکان دادم و با خوشحالي

گفتم: من دوباره پرواز مي کنم خوشحال بودم و در پوست خود نمي گنجيدم. گفتم: تو به من

 حس پرواز دادي ، اما چگونه ممکناست؟؟؟!!!! گفت: من از اکنون دوست دارم با تو پرواز کنم

 ممکن است با تو پرواز کنم؟؟؟ دوباره دوستداشتم پرواز کنم و سفر کنم نگاهي به چشمان

منتظر او انداختم و با خوشحالي تمام با هم ديگر پرواز

کرديم...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:27  توسط فروغ  | 

کلید

 

همواره بياد داشته باشيد آخرين كليد باقيمانده، شايد بازگشاينده

 

قفل در باشد · تنها راهي كه به شكست مي انجامد، تلاش نكردن

 

 است · دشوارترين قدم، همان قدم اول است · عمر شما از زماني

 

 شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد...

 

 آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:51  توسط فروغ  | 

او می آید......

  

گفتم: مي آيد گفت : مگه رفته بود كه بياد؟ گفتم: دلتنگم گفت :

 

 مگر زيارتش نمي كني؟ گفتم: جهان رو پر نور ميكنه گفت: مگه

 

شعشعه حضورش رو نميبيني؟ گفتم: زخم دوريش دل را مي ازاره

 

گفت: هر چه از دوست رسد نيكوست گفتم: غايب است گفت: با

 

 اين همه برهان مگه ميشه گفت غيبت؟ گفت: غايبش خوانده اند كه

 

 ظاهر نيست كه غيبت به معناي حاضر نبودن تهمتي است كه

 

بر دامن پاكش ننشيند

                                  شايد اين جمعه بيايد....شايد

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:19  توسط فروغ  |